تبليغاتX
shabpare

shabpare

یه شب_ مهتاب..

انگار یک چیزی ته دلم جُم خورده باشد بعد بلغزد روی سختیـ این روزها بعدش یک چیزی توی مغزم جُم بخورد؛بعدش دلم بخواهد یک چند روزی ننویسم.حتی با این سُر خوردن کوچیک... .دلم بخواهد بروم یک چند روزی..بعدش شاید باز هم بیایم؛یک چند روزی ولی باید بروم... .بارها خواستم بروم؛آن روزها ولی چیزی توی قلبم نع مغزم جُم نخورده بود... .حالا بعد تر می آیم؛فعلا باید بروم... .

مهمان بودم مدتی نزدیک یک سال پیش شماها؛جای خودم را باز نکردم میدانم؛زیاد مطلوب خاطر این مجازیت نبودم میدانم؛خودم دل بستم و خودم؛حتی شاید آنقدر نبودم که اندیشه ای بخاطرم بجنبد که مثلا ارزش خواندن دارم یا نه... .بچه بودم و بچگی کردم؛شاد نبودم اما؛زمستان و پاییز را با طعم پرتقال،تابستانش را با طعم شور اشکایم گذرانده بودم... .حالا هم نمیروم که بروم ها؛آخر دلم نمی اید که.. .اینجا کاشانه ای دارم... .چه خوب و چه بد...ولی خلاصه جایی هست که هر از چندگاهی بیایم و رفت و روبش کنم...بنویسم حتی اگر اندکی از حالم تغییر نکند خلاصه بنویسم... .

خواندمتان؛خیلی هایتان را؛گاهی بیتفاوت گاهی هم انگار نشسته بودید روبروی من و برایم حرف میزدید... . ولی خب هر مهمانی روزی باید بروم؛برود تا یک تعطیلاتی دیگر باز بیاید و هوار شود روی سرتان... .نه اینکه بروم و یادتان از خاطرم برود ها... .نع؛بعضی هایتان همیشگی هستید توی ذهنم؛اصلا از هیمن وبلاگ بود که من  جدا شدم از خیلی روزها؛ ازینکه مثلا میشود جدا شد از خیلی رفتارها... ومیشود گریه کرد و بعد امد تیو این دنیای مجازی و فراموش کرد سرخی چشمها را!

حالا اما کوله بارم را جمع کرده ام؛یک چند مدتی ست حس میکنم دیگر خیلی دلم نمی خواهد هی بیایم اینجا؛یک چند وقتی ست حس کرده ام نوشتنم را دوست ندارم؛این یک سال که مهمانتان بودم چراغ اتاقم خاموش بود؛زندگی نبود تویش...حالا اما کمی دلم میخواهد برسم به اتاقم... .

خصوصی نوشت:"نمیدونم چی میخوام؛اومدم بخاطر شاد کردن دلی؛موندم بخاطر دستگرمی داشتن خودم؛نوشتن واسه خشک نشدن انگشتام؛اما این روزها واقعا نمیدونم چی میخوام؛از درس خوندن بگیر تا بودنم توی این دنیا... . نمیرم جای دیگه ای مهمون نمیشم؛میرم چراغ اتاقمو روشن کنم؛میرم تنگِ تستها و کتابها؛میرم و بیشتر گوش میدم به حرفها؛آرومتر میشم و شنونده تر..."

آخر نوشت:"اگه کسی آدرس خونش ور عوض کرد؛حتما بهم میگه نع؟خب وقتی باز بخوام بیام مهمونی باس آدرس داشته باشما..."

فعلا یه چند روزی باید بروم؛بروم نه جایی دور - که جای دوری سراغ ندارم - بروم تیو اتاقم و توی روشنایی خودم را پیدا کنم... .

با ظرف سفالی پشت سرم اب که میریزید حتما؛خب میدانم مسافر نیستم ولی مهمان که بودم...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 11:2  توسط نرجس  |